my sweetheart [part two]
لبخندت محو شد، صورتت در هم رفت و شوکه شدی.
× چ...چی؟
_ [نفس عمیقی کشید] ببین میدونم خیلی سخته، ولی اینطوری برای هر دوتون بهتره.
با بُهت به مرد روبروت نگاه میکردی... یه مدت جدا بشین براتون بهتره؟ اون چی داشت میگفت؟ چه اتفاقی داشت میوفتاد؟
_ فکر میکنم این جدایی باعث بشه...
حرفش رو قطع کردی و با صدایی که کمی میلرزید پرسیدی؛
× خودش بهت گفته نه؟
چان شوکه از سوالت بهت نگاه کرد
_ چی؟ نه نه نه فقط...
دوباره اجازه تکمیل حرفشو ندادی؛ و قبلش اتمام حرفش از جات بلند شدی و به بیرون کافه قدم برداشتی. و علیرغم صدای چان که خواستار ایستادنت بود به راهت ادامه میدادی.
همونطور که قدم های نسبتا سریعی برمیداشتی به مینهو زنگ زدی، چندین بار و دوباره و دوباره... ولی جوابتو نمیداد.
_ [نفس نفس میزد ]ات...صبر کن[دستتو گرفت] لطفا
× میخوام باهاش صحبت کنم چان باشه؟ پس ولم کن
دستشو کنار زدی، خواستی که دوباره به مینهو زنگ بزنی که چان مانعت شد
_ نمیتونی
×[با تعجب بهش خیره شدی] نمیتونم؟
_ نه چون اون نمیخواد
با صدای بلند تری گفت که تورو بیشتر شوکه کرد، بغض راه گلوت رو بسته بود و این رو میشد از لایه اشک روی چشمات فهمید.
چان که متوجه حالت شد، با دستاش بازو هات رو گرف و به چشمات خیره شد؛
_ ببین ات من میدونم سخته، میدونم دوستش داری و اونم تورو دوست داره [مکث کوتاهی کرد] مینهو واقعا عاشقته ولی...
حرفش رو قطع کردی و با تُنِ صدای آهسته و کمی لرزون گفتی؛
× واسه همین میخواد ازم جدا باشه؟[اشک بیشتری توی چشمات جمع شد] چون عاشقمه میخواد ازم دور باشه؟
_ ات لطفا... فقط یک لحظه بزار حرف بزنم باهات باشه؟
سری تکون دادی که ادامه داد
_ این جدایی باعث میشه بیشتر قدر همدیگه رو بدونین، کمکتون میکنه مشکلاتتون رو با خودتون حل کنین و خیلی چیز هارو یاد آوری میکنه...
چشماش رو به چشم های تو که حالا کمی خیس بودن و قطره های اشک ازشون پایین میریخت داد؛
_ توروخدا گریه نکن مینهو منو میکشه
خنده ای کردی... سرتو به نشونه تایید تکون دادی و اشکاتو پاک کردی، متقابلا چان لبخندی بهت زد و...
_ منم قبلا اینکارو کردم، از این جدایی ها...[مکث کرد] تجربش کردم، میدونم که همه چی رو بهتر میکنه[لبخندی زد] بهت قول میدم بعدش همه چی بهتر میشه باشه؟
لبخندی زدی و شالِ دور گردنت رو دستکاری کردی.
× ممنونم چان
_ من باید برم تو..؟
× ترجیح میدم تا خونه پیاده روی کنم [سری تکون داد] بازم ممنونم که اومدی و...
حرفت رو قطع کرد و دستی به سرت کشید.
_ درست کردن اوضاع تخصص منه [به این حرفش خندیدی که با لحنی جدی تر ادامه داد]
قول میدم همه چی رو درست کنم، فقط نگران نباش و سعی کن چند روزی رو توی آرامش باشی. بدونِ اون گربه اخمو!
خنده ای کردی و سرتو تکون دادی؛ بعد از یه خداحافظی گرم، درست مثل همیشه، قدم هاتو آهسته به سمت خونه برداشتی...
توی راهِ نیم ساعتهای که طی کردی، تمام فکر و ذهنت این بود که "حالا باید چیکار کنی؟"
بدون حضور مینهو توی خونه... باید چیکار میکردی؟ حالا که حتی کوچیک ترین کار های روزمرهات هم، از درست کردن قهوهی صبحگاهی گرفته تا غذا دادن به سه تا گربه پشمالویی که عشقِ دوم اون مرد بودن، دیگه برات انگیزه و حالِ خوبی نمیارن... واقعا باید چیکار میکردی؟
•after 4 days | بعد از چهار روز•
روز ها پشت هم میگذشتن، حدود چهار روز از صحبتت با چان و یک هفته و اَندی، از آخرین دیدارت با مرد زندگیت میگذشت. توی بلاتکلیف ترین بُرهه زمانی زندگیت بودی، نه میدونستی الان باید چه کاری انجام بدی و نه حتی روز بعد و روز بعدش...
روز هات رو با یه قهوه شروع میکردی، و با خوندن چند صفحه کتاب به پایان میرسوندی.
دیروقت به شرکتت میرفتی، زودتر از همیشه برمیگشتی؛ صرفا به اندازه امضا کردن چند ورقه و دیدار با چند بیزینسمَن.
خبری ازت نبود، نه توی سوشال مدیا عکس و نوشته ای آپلود میکردی و نه حتی پیامی در مورد وضعیتت به خانواده و نزدیکات میدادی... هیچ و هیچ.
گاهی از خودت میپرسیدی این وضع تا کِی قراره ادامه داشته باشه؟ ولی جوابی براش نداشتی!
•ادامه داره...
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
× چ...چی؟
_ [نفس عمیقی کشید] ببین میدونم خیلی سخته، ولی اینطوری برای هر دوتون بهتره.
با بُهت به مرد روبروت نگاه میکردی... یه مدت جدا بشین براتون بهتره؟ اون چی داشت میگفت؟ چه اتفاقی داشت میوفتاد؟
_ فکر میکنم این جدایی باعث بشه...
حرفش رو قطع کردی و با صدایی که کمی میلرزید پرسیدی؛
× خودش بهت گفته نه؟
چان شوکه از سوالت بهت نگاه کرد
_ چی؟ نه نه نه فقط...
دوباره اجازه تکمیل حرفشو ندادی؛ و قبلش اتمام حرفش از جات بلند شدی و به بیرون کافه قدم برداشتی. و علیرغم صدای چان که خواستار ایستادنت بود به راهت ادامه میدادی.
همونطور که قدم های نسبتا سریعی برمیداشتی به مینهو زنگ زدی، چندین بار و دوباره و دوباره... ولی جوابتو نمیداد.
_ [نفس نفس میزد ]ات...صبر کن[دستتو گرفت] لطفا
× میخوام باهاش صحبت کنم چان باشه؟ پس ولم کن
دستشو کنار زدی، خواستی که دوباره به مینهو زنگ بزنی که چان مانعت شد
_ نمیتونی
×[با تعجب بهش خیره شدی] نمیتونم؟
_ نه چون اون نمیخواد
با صدای بلند تری گفت که تورو بیشتر شوکه کرد، بغض راه گلوت رو بسته بود و این رو میشد از لایه اشک روی چشمات فهمید.
چان که متوجه حالت شد، با دستاش بازو هات رو گرف و به چشمات خیره شد؛
_ ببین ات من میدونم سخته، میدونم دوستش داری و اونم تورو دوست داره [مکث کوتاهی کرد] مینهو واقعا عاشقته ولی...
حرفش رو قطع کردی و با تُنِ صدای آهسته و کمی لرزون گفتی؛
× واسه همین میخواد ازم جدا باشه؟[اشک بیشتری توی چشمات جمع شد] چون عاشقمه میخواد ازم دور باشه؟
_ ات لطفا... فقط یک لحظه بزار حرف بزنم باهات باشه؟
سری تکون دادی که ادامه داد
_ این جدایی باعث میشه بیشتر قدر همدیگه رو بدونین، کمکتون میکنه مشکلاتتون رو با خودتون حل کنین و خیلی چیز هارو یاد آوری میکنه...
چشماش رو به چشم های تو که حالا کمی خیس بودن و قطره های اشک ازشون پایین میریخت داد؛
_ توروخدا گریه نکن مینهو منو میکشه
خنده ای کردی... سرتو به نشونه تایید تکون دادی و اشکاتو پاک کردی، متقابلا چان لبخندی بهت زد و...
_ منم قبلا اینکارو کردم، از این جدایی ها...[مکث کرد] تجربش کردم، میدونم که همه چی رو بهتر میکنه[لبخندی زد] بهت قول میدم بعدش همه چی بهتر میشه باشه؟
لبخندی زدی و شالِ دور گردنت رو دستکاری کردی.
× ممنونم چان
_ من باید برم تو..؟
× ترجیح میدم تا خونه پیاده روی کنم [سری تکون داد] بازم ممنونم که اومدی و...
حرفت رو قطع کرد و دستی به سرت کشید.
_ درست کردن اوضاع تخصص منه [به این حرفش خندیدی که با لحنی جدی تر ادامه داد]
قول میدم همه چی رو درست کنم، فقط نگران نباش و سعی کن چند روزی رو توی آرامش باشی. بدونِ اون گربه اخمو!
خنده ای کردی و سرتو تکون دادی؛ بعد از یه خداحافظی گرم، درست مثل همیشه، قدم هاتو آهسته به سمت خونه برداشتی...
توی راهِ نیم ساعتهای که طی کردی، تمام فکر و ذهنت این بود که "حالا باید چیکار کنی؟"
بدون حضور مینهو توی خونه... باید چیکار میکردی؟ حالا که حتی کوچیک ترین کار های روزمرهات هم، از درست کردن قهوهی صبحگاهی گرفته تا غذا دادن به سه تا گربه پشمالویی که عشقِ دوم اون مرد بودن، دیگه برات انگیزه و حالِ خوبی نمیارن... واقعا باید چیکار میکردی؟
•after 4 days | بعد از چهار روز•
روز ها پشت هم میگذشتن، حدود چهار روز از صحبتت با چان و یک هفته و اَندی، از آخرین دیدارت با مرد زندگیت میگذشت. توی بلاتکلیف ترین بُرهه زمانی زندگیت بودی، نه میدونستی الان باید چه کاری انجام بدی و نه حتی روز بعد و روز بعدش...
روز هات رو با یه قهوه شروع میکردی، و با خوندن چند صفحه کتاب به پایان میرسوندی.
دیروقت به شرکتت میرفتی، زودتر از همیشه برمیگشتی؛ صرفا به اندازه امضا کردن چند ورقه و دیدار با چند بیزینسمَن.
خبری ازت نبود، نه توی سوشال مدیا عکس و نوشته ای آپلود میکردی و نه حتی پیامی در مورد وضعیتت به خانواده و نزدیکات میدادی... هیچ و هیچ.
گاهی از خودت میپرسیدی این وضع تا کِی قراره ادامه داشته باشه؟ ولی جوابی براش نداشتی!
•ادامه داره...
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۱۹۷.۵k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط